محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

186

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و ابراهيم از مصر به شام رفت كه از شاه مصر بيم داشت و از شر وى نگران بود ، وقتى به شام آمدند در سبع از سرزمين فلسطين كه صحراى شام است مقر گرفت و لوط در مؤتفكه مقيم شد كه تا سبع يك روز و شب يا كمتر راه بود و خدا او را پيمبرى داد . و ابراهيم چنان كه گفته‌اند در سبع بماند و چاهى بكند و مسجدى بساخت و آبخورى پاكيزه بود و گوسفندانش از آن سيراب ميشد ولى مردم سبع به آزار وى پرداختند و از آنجا در آمد و در ناحيهء ميان رمله و ايليا به شهرى فرود آمد كه قط نام داشت و چون از سبع در آمد آب بخشكيد و مردم آنجا از پى ابراهيم رفتند تا به دو رسيدند و از كار خويش پشيمانى كردند و گفتند مردى پارسا را از ميان خويش بيرون كرديم و از او خواستند كه باز گردد . گفت : « من به شهرى كه از آنجا بيرونم كرده‌اند باز نگردم . » گفتند : « آبى كه از آن مىنوشيدى و ما نيز مىنوشيديم خشك شده . » و ابراهيم برفت و هفت بز از گلهء خويش به آنها داد و گفت : « بزان را همراه ببريد و چون بر سر چاهتان بريد آب بر آيد و آبخورى پاكيزه باشد چنان كه از پيش بود ، و از آن بنوشيد اما زن حايض از آن بر نگيرد . » و آنها بزان را ببردند و چون بزان بر چاه ايستاد ، آب در آمد و از آن بنوشيدند و همچنان بود تا زنى حايض بيامد و كفى از آن بر گرفت و آب كاستن گرفت و چنان شد كه اكنون هست . گويد : و ابراهيم واردان را مهمان مىكرد كه خدا عز و جل روزى او را گشاده كرده بود و مال و خدم داده بود . و چون خدا خواست قوم لوط را هلاك كند قاصدان خويش را فرستاد تا بگويند از ميان قوم برون شود كه هيچكس از جهانيان مانند فجور آنها نكرده بود و تكذيب پيمبر خويش مىكردند و اندرز او را كه از سوى خدا آورده بود گوش